السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

344

تفسير الميزان ( فارسي )

گنجينه داران را به سنگى كه با آتش جهنم آن چنان سرخ شده باشد كه وقتى بر سر پستان ايشان بگذارند از غضروف كتف آنان سر درآورد ، و اگر بر غضروف كتف ايشان بگذارند از سر پستانها بيرون آيد پس بلرزه درآيند . آن گاه از آن جمعيت رو برگردانيد و به كنارى رفت و نشست ، من بدنبالش رفته نزدش نشستم ، و هيچ معرفتى در حق وى نداشتم و نمىدانستم كيست ، گفتم خيال مىكنم اين مردم از گفتار تو ناراحت شدند ؟ گفت : اينان نمىفهمند ، خليلم به من فرمود - پرسيدم خليل شما كيست ؟ فرمود : نبى اكرم - اى ابا ذر ! آيا اين كوه احد را مىبينى ؟ گفتم : آرى . گفت : من دوست ندارم كه به قدر اين احد طلا داشته باشم و همه را خرج كنم ، من دوست ندارم كه بيش از سه دينار پول داشته باشم اين مردم نمىفهمند كه آنچه را جمع مىكنند در دنيا مىماند ، و به خدا سوگند من هرگز نه طمعى به دنياى آنان دارم و نه به دين ايشان ، نه از دنياى ايشان درخواستى مىكنم و نه در امر دين نظريه اى مىخواهم ، تا خداى عز و جل را ملاقات كنم « 1 » . و در تاريخ طبرى از شعيب از سيف از محمد بن عوف از عكرمه از ابن عباس روايت شده كه گفت : وقتى ابو ذر وارد بر عثمان شد ، كعب الاحبار هم نزد عثمان نشسته بود ، ابو ذر به عثمان گفت : شما از مردم تنها به اين مقدار راضى نشويد كه يكديگر را اذيت نكنند بلكه بايد وادار كنيد مردم را علاوه بر اين ، از يكديگر دستگيرى نيز بكنند ، حتى از مؤدى زكات اكتفاء به دادن زكاتش نكنيد ، بلكه زكات دهنده بايد علاوه بر زكات به همسايگان و برادران نيز احسان نموده و صله ارحام هم بكنند . كعب الاحبار گفت : كسى كه واجبش را پرداخت ديگر چيزى بر او نيست ، ابو ذر عصاى سركجى كه همراه داشت برداشته و بر سر كعب كوبيد ، ضربت ابو ذر سر كعب را شكست ، عثمان خواهش كرد كه از ابو ذر بگذرد ، او نيز درگذشت . آن گاه عثمان به ابى ذر گفت : از خدا بترس و دست و زبان را نگهدار ، عثمان از اين نظر گفت دست و زبانت را نگهدار كه ابو ذر وقتى كعب را بزد به او گفت : اى يهودى زاده تو را چه به اين حرفها ؟ ! « 2 » مؤلف : داستانهاى ابو ذر و اختلافى كه وى با عثمان و معاويه داشت معروف و همه در كتب تاريخ مضبوط است ، و دقت در احاديثى كه از وى نقل شده و در آنچه كه او به معاويه گفت ، و همچنين برخوردش با عثمان و كعب ، همه دلالت بر اين دارد كه او از آيه شريفه آن

--> ( 1 ) الدر المنثور ج 3 ص 234 ( 2 ) تاريخ طبرى ج 4 ص 284